همفصل من

 

 

اگه برات غیرتی میشه
اگه روت حساسه
اگه وقتی می خنده از خندش خندت می گیره
اگه باهات مهربونه
اگه بهت اخمای کوچولو می کنه
اگه وقتی شالت رفت عقب میگه "اونو بکش جلو"
اگه دستاتو محکم میگیره
اگه تو مهمونیا یه دفه درگوشت میگه"خیلی خوشگل شدی عزیزم"
اگه سر ب سرت می ذاره
اگه قربون صدقت میره
اگه نگرانت میشه
اگه بهت میگه "خانوم خونه"
اگه وقتی با پسرای غریبه حرف میزنی میشه بداخلاق ترین پسر دنیا
اون موقع ست که نمیتونی ازش بگذری
اون موقع ست که تو شدی تموم وجودش
قدرشو بدون . . .

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۱ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

امروز از صبح خیلی خوب بودی و همه چیز عالی بود و حتی قرار بود حقوقت رو به من بدی که این از خود گذشتگیت رو تحسین گفتم که شرایط منو درک کردی ولی عصر که تو راه برگشت بودی ، خیلی نگرانت بودم ... 

 

اولین باری که زنگ زدم صدات غم داشت

باره دوم بغض داشتی

رسیدی خونه و مسیج دادی که رسیدی ولی تا ساعت 8:30 دیگه پیامهام رو جواب ندادی 

ساعت  8:30 بهت زنگ زدم و گفتی حالم خوب نیست و حوصله تو رو ندارم و بعدش بغضت ترکید و چند دقیقه گوشی دست من بود و تو گریه میکردی ...

 

بعدش دیگه جوابمو ندادی ...

کاش میفهمیدم من چه اشتباهی کردم که اینجوری مجازاتم میکنی 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٠ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

وبلاگ نازنینم چند روز بود باز نمیشد , کلی اعصابم خرد بود 

اره این وبلاگ بخشی از زندگی منو به تصویر میکشه که شاید یه روزی پسرم از خوندش لذت ببره و یا شایدم از داشتن همچین پدری خجالت بکشه یا شاید هم سنم به اونجا نرسه که به کسی معرفیش کنم ...

امروز شاهد صحنه ای بودم که چهار ستون بدنم رو لرزوند ....تصمیم داشتم فقط عبور کنم ولی میخکوب شدم و تکون نتونستم بخورم....عرق سرد تمام بدنم رو گرفت ... حس میکردم یه حاله از هوای سرد اطراف بدنم وجود داره که نمیزاره خون تو رگهام حرکت کنه .اولین بار بود تو کل زندگیم که کسی رو که دوست داشتم در کنار یه نفر دیگه توی ماشین دیدم...این هم از اون مدل منحصر بفرد گونه هایی بود که خدا در غالب عشق به من نشون داد تا به من بفهمونه که چقدر ضعیف هستم ...

یه لحظه دهنم خشک شد و نمیدونم چطور خودم رو کنترل کردم و چطور تونستم تحمل کنم و برخورد منطقی از خودم نشون بدم ...وااااااااااااااااااای خدای من ...چقدر سخته نوشتن در مورد زمانی که احساس کردم به روح تبدیل شدم..مرگ رو با تمام وجودم حس کردم...گوشهام نمیشنید..زبونم سر شده بود .. حتی اشک هام هم خشک شده بودن///

خدایا چی میخوای به من نشون بدی؟؟؟ چی از جونم میخوای؟؟؟ خدایا دیگه نمیخوامت .... دیگه قدرتت رو نشونم نده ... من خدا نمیخوام ...

خدایا تو که اون بالا نشستی و منو نگاه میکنی , میخوای تا کجا بکشونیم ؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٦ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

 

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم
اکنون که پیدا کرده ام بنشین تماشایت کنم
الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم
گل های باغ شعر را زیب سرا پایت کنم
بنشین که من با هر نظر با چشم دل با چشم سر
هر لحظه خود را مست تر از روی زیبایت کنم
بنشینم و بنشانمت آنسان که خواهم خوانمت
وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم
بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس
ور بانگ برداری که بس غمگین تماشایت کنم
تا کهکشان تا بی نشان بازو به بازویت دهم
با همزمانی همدلی جان را هم آوایت کنم
ای عطر و نور توامان یک دم اکر یابم امان
در شعری از رنگین کمان بانوی رویایت کنم
بانوی رویاهای من ، خورشید دنیاهای من
امید فرداهای من ، تا کی تمنایت کنم ؟!

 
نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۳/۱٦ساعت ۳:۱٤ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٧ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٥ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

چه عمری از من رفت ... 

چه دنیایی رو تجربه کردم که به هیچ وجه ارزش تجربه کردن رو نداشت ..

چقدر سخت بود ...

چقدر پیر شدم ... 

چقدر حرف شنیدم ...

ولی همه چیز رو جمعه این هفته وقتی به شمارش زنگ میزنم و گوشیش زنگ میخوره و نشون میده که این آخرین درخواستم هم زمین گذاشته شد ..... تموم میشه

 

اره ... غلط اضافی از  خودم بود ... انقدر بها دادم که مطمئن شد که همیشه به پاش میمونم.. 

از روز اول همه کار باهام کرد و من موندم ... 

آتیش میگیرم وقتی یادم میاد که اون کثافت رو به من نشون داد .... 

کثافتی که نه در شان من بود و نه در شان خانوتده ی من ... کاش همون جا فهمیده بودم کشی که اون عوضی رو انتخاب میکنه و با وقاهت تموم نشون من میده  به درد زندگی نمیخوره ... 

کاش اون شبی که تا ساعت 2 شب پشت خطش بودم میفهمیدم که این کثافت وسله ی تن من نیست ....

کاش اون روز که گفت خودت عقب افتادی و میخوای من هم عقب بیوفتم .. همه چیز تموم شده بود

 

همه ی این اشتباهات رو کردم که به خود احمقم ثابت کنم که انتخابم درست بوده ... این همه بها دادم برای موجودی که حتی ارزش رفاقت هم نداشت چه برسه بخواد هم بسترم باشه .... 

یه تار موی گندیده ی خیلیا با ارزشتر از کل وجودش بود..

کسی که هیچ گاه کوچکترین قدمی رو به سمت من بر نداشت ..

بله ... مقصر من هستم... با حماقت هایی که از خودم نشون دادم .. بش نشون دادم که هر اتفاقی بیوفته باز هم منتظرش خواهم بود ...

خدایا منو ببخش ..... من تاوان همه بدیهامو دادم در این ارتباط ...

خدایا به چه زبونی بش بگم فقط ازش متنفرم ... 

خدایا تا کی باید خودمو بش اثبات میکردم..

خدایا سر کادو تولد چه به روز من آورد ؟؟ 

خدایا چطور اینها رو فراموش کنم...

خدایا اون بیچاره ای که قراره همسر من بشه . نمیدونه من چه دنیایی رو با این عوضی بی ارزش سپری کردم... خدایا نزار اثر این تجربه ی شخت و این دوران کثیف در زندگی آیندم تاثیر بزاره ...

خدایا ازت ممنونم که به روزگاری رسوندیم که واقعا به نبودنش عادت کردم و برام مهم نیست که چی میگه ... حتی خوشبختی و بد بختیش هم برام مهم نیست.... خدایا انگار از خواب بیدار شدم... خدایا امتحان بسیار سختی بود ولی کاش کسی رو سر راهم قرار داده بودی که ارزشش رو داشت ...

خدایا اون عوضی لیاقت هیچ کدوم از محبتای منو نداشت و همه رو وظیفه ی من میدونست و هیچ وظیفه ای برای خودش متصور نبود ..

خدایا تمام وجودم مملو از تنفر شده ... حتی به مردنش هم راضی هستم با اینکه سرنوشتش برامن هیچ اهمیتی نداره ... همونطور که خودش با وقاهت هر چه تمامتر میگه ... میاید و به موقش ازدواجشم میکنه و میره خبر مرگش ... 

خدایا هیچ نفرینی بش نمیکنم ... فقط بره گم بشه از زندگیم و سایه  ی شوم خودشو از سر زندگیم بر داره ..

خدایا اون کثافت حتی حاضر نبود اینترنت رو شارج کنه ... خدایا چرا من رو اینقدر خر کردی ؟

خدایا مهر کی رو انداختی به دلم ؟؟ کسی که حیا نکرد به کثافتکاریاش و تازه افتخار هم کرد ؟؟

خدایا مگه گناه من اینقدر سنگین بود که اینطور تاوان دادم؟

خدایا چطور آدمی شدم من آخه ؟؟ تو که ذات منو میشناختی . چرا گداشتی این همه وقت به پاش بمونم ... مگه اون با بقیه آشغالهایی که تو زندگیم دیده بودم چه فرقی داشت ؟؟ اون که پست تر و حقیرتر از همشون بود ... چرا به من که رسید با ارزش شد ؟؟

 

خدایا فقط پشیمونم ... هزار بار پشیمونم واسه تمام ثانیه هایی که به اون عوضی فکر کردم و اون کثافت تو فکر چیزه دیگه بود ...

خدایا ممنون از بابت آرامشی ک به زندگیم برگردوندی ...گویا دوباره زنده شدم ..

خدایا شکر

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٠ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٩ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

عشق من.
این روز ها/
اینگونه ام ، ببین:/
دستم چه کند پیش می رود، انگار/
هر بار شعر باکره ای را سروده ام/
پایم چه خسته می کشدم، گویی/
کت بسته از خم هر راه رفته ام/
تا زسر هر کجا/
حتی شنوده ام/
هر بار شیون تیر خلاص را/
ای دوست/
این روز ها/
با هر که دوست می شوم احساس می کنم/
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر/
وقت خیانت است/
انبوه غم حریم و حرمت خود را از دست داده است/
دیریست هیچکار ندارم /
مانند یک وزیر/
وقتی که هیچ کار نداری/
تو هیچ کاره ای/
من هیچ کاره ام: یعنی که شاعرم/
گیرم از این کنایه هیچ نفهمی/
این روز ها/
اینگونه ام: /
فرهاد واره ای که تیشه خود را گم کرده است/
آغاز انهدام چنین است/
اینگونه بود آغاز انقراض سلسله مردان/
یاران/
وقتی صدای حادثه خوابید/
بر سنگ گور من بنویسید:/
یک جنگجو که نجنگید /
اما ...، شکست خورد/

نصرت رحمانی

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۱/۱۸ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

 

خوب است و عمری خوب می ماند

مردی که روی از عشق می گیرد

دنیا اگر بد بود و بد تا کرد

یک مردِ عاشق ، خوب میمیرد !

از بس بدی دیدم به خود گفتم

باید کمی بد را بلد باشم ...

من شیرِ پاک از مادرم خوردم

دنیا مجابم کرد بد باشم !

دنیا مجابم کرد بد باشم !

من بهترین گاوِ زمین بودم !

الان اگر مخلوقِ ملعونم

محبوبِ رب العالمین بودم ..

سگ مستِ دندان تیز ِچشمانش

از لانه بیرون زد ، شکارم کرد

گرگی نخواهد کرد با آهو

کاری که زن با روزگارم کرد !..

هرکار می کردم سرانجامش

من وصله‌ی ناجورتر بودم

یک لکه‌ ی ننگ دائمی اما

فرزندِ عشقِ بی پدر بودم..

دریای آدم زیر سر داری

دنیای تنها را نمیبینی

بر عرشه با امواج سرگرمی

پارو زدن‌‌ها را نمیبینی

ای استوایی زن ، تنت آتش

سرمای دنیا را نمیفهمی

برف از نگاهت پولکی خیس است

درماندگی ها را نمیفهمی

درماندگی یعنی تو اینجایی

من هم همینجایم ولی دورم

تو اختیار زندگی داری

من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی یعنی که فهمیدم

وقتی کنارم روسری داری

یک تار مو از گیسوانت را

در رخت خواب دیگری داری ...

آخر چرا با عشق سر کردی ؟

محدوده را محدودتر کردی

از جانِ لاجانت چه می خواهی ؟

از خط پایانت چه می خواهی ؟

این درد انسان بودنت بس نیست ؟

سر در گریبان بودنت بس نیست ؟

از عشق و دریایش چه خواهی داشت

این آب تنها کوسه ماهی داشت ...

گیرم تورا بر تن سری باشد

یا عرضه‌ ی نان آوری باشد

گیرم تورا بر سر کلاهی هست

این ناله را سودای آهی هست

تا چرخ سرگردان بچرخانی

با قدِ خم دکان بچرخانی ...

پیری اگر روی جوان داری

زخمی عمیق و ناگهان داری

نانت نبود ، بامت نبود ای مرد ؟

با زخم با ناسورت چه خواهی کرد ؟

پیرم دلم هم سنِ رویم نیست

یک عمر در فرسودگی ، کم نیست !

تندی نکن ای عشق کافر کیش

خیزابِ غم ، گردابه‌ی تشویش

من آیه‌های دفترت بودم

عمری خدا پیغمبرت بودم

حالا مرا ناچیز میبینی ؟

دیوانگان را ریز میبینی ؟

عشق آن اگر باشد که می گویند

دل‌های صاف و ساده می خواهد

عشق آن اگر باشد که من دیدم

انسان فوق العاده می خواهد !

سنی ندارد عاشقی کردن

فرقی ندارد کودکی ، پیری

هروقت زانو را بغل کردی

یعنی تو هم با عشق درگیری

حوّای من ، آدم شدم وقتی

باغ تنت را بر زمین دیدم

هی مشت مشت از گندمت خوردم

هی سیب سیب از پیکرت چیدم

سرما اگر سخت است ، قلبی را

آتش بزن درگیر داغش باش

ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کرد ..

سرگرم نان و قلب و آتش باش !

این مُرده‌ای را که پی اش بودی

شاید همین دور و ورت باشد

این تکه قلب شعله بر گردن

شاید علی ِ آذرت باشد

او رفت و با خود برد شهرم را

تهران پس از او توده‌ای خالی ست

آن شهر رویاهای دور از دست

حالا فقط یک مشت بقالی ست !

او رفت و با خود برد یادم را

من مانده‌ام با بی کسی هایم

خوب دستِ کم گلدان عطری هست

قربان دست اطلسی هایم

او رفت و با خود برد خوابم را

دنیا پس از او قرص و بیداری ست

دکتر بفهمد یا نفهمد باز

عشق التهاب خویش آزاری ست..

جدی بگیرید آسمانم را

من ابتدای کند بارانم

لنگر بیاندازید کشتی ها

آرامشی ماقبل طوفانم

من ماجرای برف و بارانم

شاید که پایی را بلغزانم

آبی مپندارید جانم را

جدی بگیرید آسمانم را

آتش به کول از کوره می‌آیم

باور کنید آتشفشانم را ..

می خواستم از عاشقی چیزی

با دست خود بستند دهانم را

من مرد شب‌هایت نخواهم شد

از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشکِ خود را باز

مردم شکستند استکانم را

تا دفترم از اشک میمیرد

کبرای من تصمیم میگیرد

تصمیم میگیرد که برخیزد

پائین و بالا را به هم ریزد

دارا بیافتد پای سارا ها

سارا به هم ریزد الفبارا

سین را ، الف را ، را و سارا را !

درهم بپیچانند دارا را !

دارا نداری را نمیفهمد

ساعت شماری را نمیفهمد

دارا نمیفهمد که نان از عشق

سارا نمیفهمد ، امان از عشق

سارای سالِ اولی ، مرد است

دستانِ زبر و تاولی ، مرد است

این پاچه سارا مالِ یک زن نیست

سارا که مالِ مرد بودن نیست

شال سپیدِ روی دوشت کو ؟

گیلاس‌های پشتِ گوشت کو ؟

با چشم و ابرویت چها کردی ؟

با خرمن مویت چها کردی ؟

دارا چه شد سارایمان گم شد ؟

سارا و سیبش حرف مردم شد ؟

تنها سپاس از عشق خودکار است

دنیا به شاعرها بدهکار است ...

دستان عشق از مثنوی کوتاه

چیزی نمی خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی

لطفی ندارد مولوی باشی !

استادِ مولانا که خورشید است

هفت آسمان را هیچ می دیدست

ما هم دهان را هیچ می گیریم

زخم زبان را هیچ می گیریم

دارم جهان را دور می‌ریزم

من قوم و خویش شمس تبریزم

نانت نبود ؟ آبت نبود ای مرد ؟

ول کن جهان را ! قهوه‌ات یخ کر

( علیرضا آذر )

دانلود

http://www.myiranmag.com/9080-%D8%AF%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B9%D9%84.html

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٢ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

چقدر ســـــخته..
همون موقعی که تو بغله یکی دیگه هستی،
به یادش بیفتی..

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۱٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

من گریه نخواهم کرد ، من اشک نخواهم ریخت

من خسته نخواهم شد ، افسرده نخواهم شد

فریاد زنم فریاد : من عشق نمی خواهم ...

معشوق نمی خواهم ...

می خندم و می رقصم

فریاد زنم فریاد :

اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن در گور عیان کردم

افسوس نخواهم خورد ، افسانه نمی بافم

بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم

من زشت همی گویم بر چهره معشوقم

او پست و ..................................... .

امروز چنان دیروز افسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق ، بیگانه نمی داند

لیکن به دل شادم  ، سرمشق کنم امروز

دنیای خودم گرم است

من دوست نمی خواهم

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/٢ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

بچه که بودیم مادر بزرگمون که برامون قصه تعریف  میکرد ..

 

آخرش میگفت :

 

قصه ی ما به سر رسید .... کلاغه به خونش نرسید 

 

مفهوم : قصه ی ما تموم شد ... کلاغ دیگه وقتشه که به خونت برسی ...

 

واااااااااااااااااااااااای که چه چیزایی رو باید توضیح بدم ...

کاااااااااااااااااااااااااش میفهمیدی 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱۱/٢ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

کلاغ

به خانه ات برس

قصه ی من تمام شد!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

خوابم نمی بره!

به همه چیز فکر کرده ام!

بیشتر به " او "

و می دانم که او خواب است و

قبل از بسته شدن چشم هایش,

به همه چیز فکر کرده است

به جز " من ".....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

 نه تلخم نه شیرین

مزه ی بی تفاوتی می دهم!

این روزها

 

جنس حالم زیاد مرغوب نیست!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱۱/۱ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط امین نظرات () |

یادته چی بودی برام ؟ رنگ قرمز ... شکلت ... 

این شکلی شدی برام...

دیگه  کسی سراغتو نمیگیره .....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

خسته ام تمام شب
خیس از هرچه ارزو
خیس از خاطرات تو..خسته از تمام شب
با طلوع صبح بیدار میشدم ولی... با نگاه تو تمام
با ستاره ای به گفتگوی محرمانه ای غریب
با تو اما ...چه شاعرانه و عزیز
خسته راه را به گریه میبرم
خیس اما به گفتگوی ماه
شاعری به  جستجوی خویش
عاشقی اما به راه باد
حسرتی به دل هنوز ..بوسه ای هنوز درمیان راه
گم شدم میان دستهای تو ولی
هیچ باران روشنی نبود..هیچ رنگین کمان عشق
هیچ رنگ  قشنگ و سیم رنگ ماه
رفته ام زیاد تو چه زود
زودتر از نسیم صبح که میبرد تورا به باغ
شانه بر شانه آسمان  و پا به پای خاک
رفته ای زودتر از هرچه آه
شهر چشمهایم همیشه ابر و باد
باران چه  سرمست میشود ازاین غزل های ناب
چشمه چشمه دلم غرق در این سراب
شوق آغوش تو و بوسیدن نگاه خواب
خلسه ی  نگاه آبی دلت..عشق درابتدای کار
مهردرمیان شانه هایی غریب
گریه اما دگر هیچچچچ
خسته ام ..گلایه ها ی  عاشقی   به جوش
ماه را بگو به خاطر من امشب، خموش
یک خیال خوب و یک شب بی عبور
خسته ام.....به خاطر دلم یک دقیقه سکوت

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ساعت ٦:۱۱ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

                  بگو ای مرد من ای از تبار هر چه عاشق
بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق
بگو ای سوخته ای بی رمق ای کوه خسته
بگو ای با تو داغ عاشقای دل شکسته
بگو با من بگو از دردو داغت
بذار مرهم بذارم روی زخمات
بذار بارون اشک من بشوره
غبار غصه ها رو از سرو پات

بذار سر روی شونم گریه سر کن
از آن شب گریه های تلخ هق هق
بذار باور کنم یه تکیه گاهم
برای غربت یه مرد عاشق
رها از خستگی های همیشه باورم کن
بذار تا خالیه سینم برات آغوش باشه
برهنه از لباس غصه های دورو دیرین
بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه

تو با شعر اومدی عاشق تر از عشق
چراغی با تو بود از جنس خورشید
کدوم طوفان چراغو زد روی سنگ
کتاب شعرو از دست تو دزدید
بگو ای مرد من ای مرد عاشق
کدوم چله از این کوچه گذر کرد
هنوز باغچه برامون گل نداده
کدوم پاییز زمستونو خبر کرد

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۱٠/۳٠ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |

 

روزای خیلی بدی رو پشت سر میذارم ... تو هم یاری نمیکنی ... یه اشتباه کوچیک همه زندگیمو به هم میریزه ... خدایا کمکم کن .. 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ساعت ٦:۳۸ ‎ق.ظ توسط امین نظرات () |


آخرين مطالب
» جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۱
» چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٠
» چهارشنبه ۱۳٩۳/٧/۱٦
» جمعه ۱۳٩۳/۳/۱٦
» بدرقه
» دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٥
» چهارشنبه ۱۳٩۳/٢/۱٠
» سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٩
» یک جنگجو که نجنگید /اما ....شکست خورد
» سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٢

Design By : RoozGozar.com