خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
امین
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
اردیبهشت ۸٩
اسفند ۸۸
فروردین ۸٧
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
لینک دوستان
برای يک سالگی
تاشقایق زنده
دوست
زمستان است
قصه دلها
پرستوی عشق
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : گرافیکی
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
RSS 2.0
لوگوی دوستان
یک قانونی هست که میگه:
تا قبل از اینکه پرواز کنی هر چقدر خواستی
بترس، فکر کن، شک کن، دو دل شو، پشیمون شو
اما وقتی که پریدی
اگه وسط راه پشیمون شدی، بازی رو باختی !!!
ساعت 6 صبح . قرار شد برگردی ولی نه به خواست خودت. به دلیل نفهمیدن عشقت.
اگه باختم ، خودم نقشی تو باخت نداشتم
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥ - امین
آره نازنین : پاساژ کوثر رفتیم .. بارها رفتیم ...
حق تو این نبود و حق من هم این نبود
ما هنوز خیلی زمان داریم تا دنیامون رو بسازیم .. حقمون رو میگیریم ..
با هم
کرلا . 2012 . هندوستان
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱ - امین
اخلاقم گند است؟؟ به خودم مربوط است!! غرورم از حد گذشته است؟؟ به خودم مربوط است!! ... تمام زندگی ام خودخواهانه است؟؟ زندگی خودم است!! از عده ای متنفر شده ام؟؟ به خودم مربوط است!! از ناصحان خوشم نمی آید؟؟ سلیقه ی خودم است!! صدای خنده هایم از حد عادی بلندتر است؟؟ خوش حالی خودم است!! عده ای را به فراموشی سپرده ام؟؟ حافظه ی خودم است!! دلم می خواهد این گونه باشم!! مجبور به تحمل من نیستید من همینم راضیم از خودم(گیرم که باخته ام !!! اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد، شوخی نیست من شاه شطرنجم !!! ) صبورم و عجول!! سنگین... سرگردان... مغرور... لجباز به مقداری زیاد ... با یک پیچیدگی ساده و مقداری بی حوصلگیه زیاد!!! و برای تویی که چهره های رنگ شده را می پرستی نه سیرت آدمی ؛ هیچ ندارم. راهت را بگیــر و بـــــــروحوالی ما توقف ممنــــوع است... تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم... آرزو طلب نمیکنم، آرزو میسازم... لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر می کنی ، من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی ... لبخند می زنم و او فکر میکند بازی را برده ، هرگز نمی فهمد با هر کسی رقابت نمی کنم... زانو نمی زنم، حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد ! زانو نمی زنم، حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند ! من زانو نمی زنم...
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳٩۱/٢/۱۸ - امین

اره دوباره یه حس لعنتی اومد تا بگه نازنین عشق من ، مال من باش
من طاقت بودن و نبودنت رو ندارم
یه وقتایی دلم میخواهد داد بزنم و بگم اخه دیوونه چرااااااااا ؟؟؟
ولی تو نمی دونی کجای زندگیمی . تو نمی دونی زندگی من چه رنگی داره از وقتی تو توش هستی . تو خیلی چیزا رو نمی دونی ... مثلا همین الان . نمی دونی دارم چیکار میکنم که همراهت باشم و کنارت بمونم و دنیامون رو با هم قسمت کنیم . . . .
تو نمی دونی ارزشهایی رو بی ارزش میکنی که ارزش هستند و چیزایی رو با ارزش میکنی که بی ارزشند
اگه یه روز پشیمون شدی ، بدون که بازم اشتباه از تو بود نازنین ...
من یه دنیای کوچیک میخوام که با تو بسازمش و تو یه دنیای مسخره میسازی با ادمهای دیگه .
من کم نبودم چون زیاد میخواستم پس تو هم زیاد باش .
خیلی زیاد باش . ادمها زیاد نیستند ولی تو زیاد باش...
من و تو با هم خوشبختیم پس قدر این خوشبختی رو بدون
میخوای فردا بری ؟ ؟ ؟ ؟ باشه برو .... رفتنی اخرش میره ولی تو از زندگیم نمیری نازنین
شاد باشی
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ - امین
3 روزه که برگ دیگری از دفتر 1000 برگی که 13 روز قبل خریدم ، ورق خورده
واااااااااااااااای خدای من یعنی این همونیه که آرزوش رو داشتم ؟
نه نه نه نه نه نه نه ...
خیلی بیشتر از اونه
==================================================
آرزوها آنجاست
در ته طاقت کوه
پشت دیوار ابد
در دل قصر بزرگی که کرانش
تا نمی دانم هاست
حرف ما بر سر این بود
گفتم دوستت دارم و او
وحشت زده نگاهم کرد واز جا برخاست ونگاه مغرور وتبدارش دلم را به ویرانی کشاند.
ومن قامت بلند وورزیده اش را دیدم که از چهار چوب در گذشت وسایه اش به دیوار اتاق جا ماند.
وچشمان من به روی سایه بلند او پرده ای از اشک کشید.
سایه اش هنوز روی دیوار اتاقم جا مانده است ومن هرروزبا سایه اش حرف می زنم.هر روز که چشمانم را می گشایم به او می گویم که دوستت دارم.واوفقط گوش می دهد.
اما چرا؟؟؟چرا خودش این را پذیرفت؟؟؟
مگرازمن چه می خواست به غیر از دوست داشتن؟؟؟
ما برای حفظ ابهت دو خانواده و اعراض حیثیت تابوهای کذایی ساخته شده در اذهان نازنین افراد از عشق همدیگر میگذریم
عشق را در قهقرای محرومیت مدفون نموده و به نظاره مینشینیم . شاید روزی آفریننده ، در کالبدمان روحی بیفشاند تا قدرت تابو شکنی داشته باشیم و ارزشهای انسانی را فدای تابوهای کذایی که مخلوق اذهان معیوب انسانها است ننموده و به روح مقدس انسانیت رجوع نماییم
امضاء امضاء
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۳ - امین
=====================================================
====================================================
=====================================================
=====================================================
====================================================
===================================================
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱ - امین
پرسیدند دوستش داری
گفتم دنیای من است
گفتند دوستت داره
گفتم تنها سوال من است !!!
پيام هاي ديگران ()
link
چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ - امین
انسان ها گاهی در لا به لای واقعیت و ایده آل قفل می شوند ...
ایده آل ها همیشه دور هستند و شیرین
اما واقعیت ها همزاد ما هستند و غالبا تلخ...
تنها کسانی که با شجاعت و حوصله مسیر واقعیت به ایده آل را طی می کنند
تکامل را تجربه می کنند
فرض کن پاک کنی برداشتم
و نام تو را
از سر نویس ِ تمام نامه ها
و از تارک ِ تمام ترانه ها پاک کردم
فرض کن با قلمم جناق شکستم
به پرسش و پروانه پشت کردم
و چشمهایم را به روی رویش ِ رؤیا و روشنی بستم
فرض کن دیگر آوازی از آسمان ِ بی ستاره نخواندم
حجره ی حنجره ام از تکلم ترانه تهی شد
و دیگر شبگرد ِ کوچه ی شما
صدای آواز های مرا نشنید
بگو آنوقت
با عطر ِ آشنای این همه آرزو چه کنم؟
با التماس این دل ِ در به در
با بی قراری ٍ ابرهای بارانی
باور کن به دیدار ِ آینه هم که می روم
خیال ِ تو از انتهای سیاهی ِ چشمهایم سوسو می زند
موضوع دوری ِ دستها و دیدارها مطرح نیست
همنشین ِ نفسهای من شده ای
با دلتنگی ِ دیدگانم یکی شده ای
یغماگلرویی
میری خودکار بیک میخری 2۰۰ تومن ، ولی لاک غلط گیر 1۰۰۰ تومن !!
تو این زندگی حتی رو کاغذ هم اشتباه کنی برات گرون تموم میشه !
==================================================
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ - امین
یادم میاد اون روزایی که باید التماس میکردم که اگه حرف من رو گوش نمی دی و به اس ام اس جواب نمی دی . حداقل برو و بلاگ من رو بخوان تا شاید بدونی چه حسی نسبت به شما دارم و داری چیکار میکنی با من .
یادش بخیر
ولی امروز خوشحالم . خیلی خوشحالم
ادمها آزارم میدهند و برای نابودیشون به اجازه تو نیاز دارم . جنگ احساسات رو خوب بلدم . به من اختیار عمل بده تا دگرگون کنم این انسانهای بی خرد را .
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۳ - امین
. داشتم می رفتم برم دیدم گرفت نشست گفتم بذار بپرسم بیبینم میاد نیمیاد دیدم میگد نیمیخوام بیام بذار برم بیگیرم بخوابم
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۳٩٠/۱٠/۳ - امین
بیزارم از آن عشق که عادت شده باشد
یا آن که گدایی محبت شده باشد
دلگیرم از آن دل که در آن حس تملک
تبدیل به غوغای حسادت شده باشد
دل در تب و طوفان تنوع طلبی چیست؟
باغی ست که آلوده به آفت شده باشد
خودبینی و خودخواهی اگر معنی عشق است،
بگذار که آیینه نفرت شده باشد!
از وهن خیانت به امانت چه بگویم
آنجا که خیانت به خیانت شده باشد!
شرمنده عشقیم و دل منجمد ما
جا دارد اگر غرق خجالت شده باشد
مقصود من از عشق نه این حس مجازی ست
ای عشق مبادا که جسارت شده باشد
شاهدان را کسی نگفت
در محکمه عدات روزگار
که شهادت دهند به بی گناهی دلم
آخر دلم گناهی نکرد به جز دیدن روی تو
و گناهی نکرد جز نشستن به دیدار روی تو
و گناهی نکرد جز پیوستن به مهر نفسهای
شب بوی تو..
میبینی ؟گناه تو کمتر از گناه من نیست
آخرنگاهی بودی در برابر چشمم
خوابی بودی دربرابر خیالم
آبی بودی در برابر راهم
و بوی شب بویی بودی در برابر نفسهایم
چرا شهادت نمیدهی به عدالت
جاودانه عشق...به هرم تب زده باران شعله
به بوسه زارهای نرسیده به باران
به چشمهای نرسیده به نگاه
و به تشنگان رسیده به سراب
آخر چه میدانی تو سراب یعنی چه؟
و سراب و سراب...
گناه من دیدن تو بود در آیینه سراب
آنجا که ابری نبود تا ببارد
و بارانی نبود که نرگس های شهلا
را ببوسد..چشمه ای نبود تا بجوشد
و من شبهه یاد و نگاهت را دریایی دیدم
که موجهایش تا آسمان و ستاره بالا رفت
اما دریای یادت شکوه یک رنگین کمان عشق بود
بر بام آسمان...خودت که میدانی..رنگین کمان
هم خودش سرابیست از هفت رنگ
آنجا که نور را مینوازد بر بلور
پس سرزنشم نکن...
که چرا سرابت را دریا دیدم
آخر من از ساده بودنهای مکرر به راز باران رسیدم
اما آسمان هم معصومیت مرا با سراب رنگهایش
به باد داد
آسمان هم روزی مرا فریبی از رنگ داد
دیگر نه تنها از تو..
که از نیرنگ آسمان نیز..دلگیرم..
که سادگی مرا با بلوری شکست
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۳٩٠/٦/۱٧ - امین
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.
تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟ گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.
با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.
گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا می ریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!
سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...
یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.
بالاخره اون روز رسید. علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مث بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...
روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.
تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم مهناز.
مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.
دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...
گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...
نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!
نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...
دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم.
برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود.
درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.
احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...
توی نامه نوشته بودم:
علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.
می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه
باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...
اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...
توی دادگاه منتظرتم... امضا؛ مهناز.
زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی که سرنوشت خود را به بود و نبودکسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بیدلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار کردند و به جاه طلبان مجال دادند که در آنان طمع کنند.
مردمی که میخواهند سرپای خود بایستند و حیاتی کریمانه را تجربه کنند جا دارد که از نخستین قدمهایی که به ناکامیشان میانجامد بابیشترین دقتها پیشگیری کنند.
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت روشن ترین وازه ها نیست؟
همیشه در واژه ها مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟!
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم
شبی ، شاید امشب!
زیر نور یک واژه خواهم نشست
و
نام خونسرد معشوقم را بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت
و همزمان
پایین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت:
پایان
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/٢٦ - امین

