وبلاگ نازنینم چند روز بود باز نمیشد , کلی اعصابم خرد بود 

اره این وبلاگ بخشی از زندگی منو به تصویر میکشه که شاید یه روزی پسرم از خوندش لذت ببره و یا شایدم از داشتن همچین پدری خجالت بکشه یا شاید هم سنم به اونجا نرسه که به کسی معرفیش کنم ...

امروز شاهد صحنه ای بودم که چهار ستون بدنم رو لرزوند ....تصمیم داشتم فقط عبور کنم ولی میخکوب شدم و تکون نتونستم بخورم....عرق سرد تمام بدنم رو گرفت ... حس میکردم یه حاله از هوای سرد اطراف بدنم وجود داره که نمیزاره خون تو رگهام حرکت کنه .اولین بار بود تو کل زندگیم که کسی رو که دوست داشتم در کنار یه نفر دیگه توی ماشین دیدم...این هم از اون مدل منحصر بفرد گونه هایی بود که خدا در غالب عشق به من نشون داد تا به من بفهمونه که چقدر ضعیف هستم ...

یه لحظه دهنم خشک شد و نمیدونم چطور خودم رو کنترل کردم و چطور تونستم تحمل کنم و برخورد منطقی از خودم نشون بدم ...وااااااااااااااااااای خدای من ...چقدر سخته نوشتن در مورد زمانی که احساس کردم به روح تبدیل شدم..مرگ رو با تمام وجودم حس کردم...گوشهام نمیشنید..زبونم سر شده بود .. حتی اشک هام هم خشک شده بودن///

خدایا چی میخوای به من نشون بدی؟؟؟ چی از جونم میخوای؟؟؟ خدایا دیگه نمیخوامت .... دیگه قدرتت رو نشونم نده ... من خدا نمیخوام ...

خدایا تو که اون بالا نشستی و منو نگاه میکنی , میخوای تا کجا بکشونیم ؟؟؟

/ 0 نظر / 11 بازدید